global
ایران باستان
مادها
نخستين پادشاهي ايران که تاريخ از آن يادميکند وسيله قوم ماد بنيان گذاري شد. مادها مردمي از تيره آرياييان بودند که درآغاز قرن هفتم تا ميانه قرن ششم پيش ازميلاد، در نواحي غربي ومرکزي ايران، حدود آذربايجان و کُردستان امروز حکومتي مقتدر تشکيل دادند. مادها ابتدا دست نشانده دولت بزرگ آشوربودند. بعدها با همدستي کَلده و بابِل درسال612پ.م برآن کشورغلبه يافتند و پادشاهي وسيعي تشکيل دادند که از رود هاليس در ترکيه امروز (قِزِل ايرماق) تا خراسان امتداد داشت و حدود150 سال دراقتدار زيست.
ديااُکو بنيان گذار پادشاهي ماد درپايتخت خود، همدان، بر روي تپّهاي هفت قلعه تودرتو ساخت و هريک را به رنگي خاص درآورد. نام اين شهر آمادانه به معني جايگاه مادهاست که به زبان پارسي هَخامَنِشي آن را هِگمَتانه ميگفتند. باغ هاي معلّق بابِل که از عجايب هفت گانه دنياي قديم به حساب ميآمده وسيله بُخت نَصر براي همسرش آميتي نوه هُوَخْشَتَره، بزرگترين پادشاه ماد که حکومت آشور را بر انداخت، ساخته شده است، که به خطا به سِميراميسملکه داستاني آشور نسبت داده ميشود. آخرينپادشاهمادها، آژيدهاک، باترتيبدادندرباريمجلّل وخوشگذراني و بوالهوسي بسيارمردمرا از خود ناراضي کرد. درسال 550پ.م کورش سپاه او را شکست داد وپادشاهي از قوم ماد به هَخامَنِشيان در مرکز و جنوب ايران منتقل شد.
مادها، روحانيان خود را مُغ ميناميدند و پيرو دين مَزدَيَسنا بودند. اگرچه از اين قوم هيچ نوشته اي برجاي نمانده امّا هرودُت، به تفصيل از ايشان يادکرده و از زبان ايشان به کلماتي چون سپاکو به معني سگ ماده وپَرَدَنُر به معني باغ هاي پيرامون کاخ و آبادي اشاره کرده است. امروز اين کلمات هنوز در زبان هاي ديگر به معني سگ و باغ بهشت به کار ميرود. زبان و خطّ مادها را بسيار نزديک به زبان و خطّّ هَخامَنِشي حدس ميزنند که به تدريج ازميان رفته است. امّا، هنوز در نواحي آذربايجان لهجه هايي از بقاياي زبان مادي شنيده ميشود. درنقشهاي تختجمشيدمادها باکلاه نمدين و قباي آستيندراز ديده ميشوند. ازآثار باستاني منسوب به ايشان بناها و حجّاري هايي است که در نواحي همدان، کرمانشاهانولُرستانباقيمانده. مجسمهشيرسنگي ودخمههايي بانقشِ فَرَوَهر از آنجملهاست.
هَخامَنِشيان
(330-559پ. م)
پس از بر افتادن حکومت مادها، هَخامَنِشيان وسيع ترين شاهنشاهي ايران را بهوجودآوردند. آنان ازقوم آريايي پارس يا پارسواش بودند که درکتيبههاي آشوري از سده نهم پيش از ميلاد مسيح نام آنان آمده است. پارس ها همزمان با مادها به نواحي غربي ايران سرازير شدند و پيرامون درياچه اروميه و کرمانشاهان ساکن گرديدند. باضعف دولت عيلام، نفوذ قوم پارس به خوزستانونواحيمرکزي فلات ايرانگسترشيافت.
حدودسال 700پ.م، هَخامَنِش، از بزرگان پارس، خود را شاه اَنزان يا اَنشان خواند. کورُش، ششمين پادشاه اين خانواده، به دلاوري و مهارت خويش درفنون جنگ، مادها را برانداخت و در جنگهاي پيدرپي بابِل را گرفت و در اندک زمان پادشاهي کوچک پدران خودرا به شاهنشاهي عظيمي تبديل کرد. بين النهرين، سوريه، مصر، آسياي صغير، بخش بزرگي از شهرها وجزايريونان وسراسرفلات ايران و قسمتي از هند جزيي از اين شاهنشاهي عظيم گرديد.
پيدايش شاهنشاهي هَخامَنِشي را به روبروئيشرق با غرب تعبير کردهاند. درواقع، نخستين هدف بزرگ کورش که به پيروزي انجاميد در اختيار گرفتن راه هاي بازرگاني مهمّي بود که داد و ستد جهان متمدّن آن روز از آن ميگذشت. راه هايي که مشهورترين آن ها جاده ابريشم ناميده شده و از دورترين نقاط شرق چين کالاي بازرگاني را به سواحل درياي مديترانه و از آن جا به جزاير و شهرهاي يونان باستان ميرسانده است. اين راه ها، همگي از حدودفلات ايران بزرگ ميگذشت. تنها يک دولت مقتدر و متمرکز ميتوانست درعين نگهباني از چنين مسير طولاني و پُر مخاطره بر نيروي سياسي خود بيفزايد و بهره مادي برد. کورش اين هدف بزرگ را به مهارت دنبال کرد و اغلب دولت هاي اين مسيررا مطيع خود ساخت، امّا از آن جا که مردم اين نواحي از لحاظ فرهنگي متنوّع و متفاوت بودند، به دورانديشي و بزرگ منشي، با آن ها سياست مدارا پيشگرفت. احترام به اديان، زبان ها، فرهنگها و آداب مردم سرزمين هاي مغلوب موجب شدکه دانش و تمدن همه فرهنگهاي باستاني که بسياري از آن ها برتر از پارسيان بودند محفوظ بماند و از ترکيب آن ها تمدّني بالنده پديدآيد. از همين رو، تمدّن هَخامَنِشي ترکيبي از همه فرهنگهاي پيشرفته زمان خود بود. استقلال وسيعي که کورش به کشورهاي مغلوب ميداد و سياست زيرکانهاي که داريوش بزرگدنبال کرد، موجب شد که شاهنشاهي هَخامَنِشي در برابر جهان متمدّن غرب به عنوان قدرتي معتبر سر برافرازد.
هدف ديگر کورش بزرگ مطيع کردن اقوام مهاجر و مهاجمي بود که ازسوي شرق پيوسته به راه هاي بازرگاني و سرزمين هاي داخلي فلات ايران هجوم ميآوردند و موجب زيان هاي بسيار ميشدند. اهميّت پيدايش و دوام شاهنشاهي هَخامَنِشي در ايجاد آرامش و ثباتي بود که با وجود جنگ هاي مدام باز بيش از دوقرن نواحي بين رودخانههاي جيحون و سيحون را درآرامش نگه داشت و فرصت داد که شهرها و مراکز مهم کشاورزي و بازرگاني درآن ناحيه به وجود آيد. با تعقيب اين دو هدف هَخامَنِشيان ازسويي تمدّني کم نظير و حکومتي نيرومند ايجاد کردند و از سوي ديگر عوامل اختلافواز همپاشيدگي را در درون قلمرو وسيع خود فراهم آوردند.
گسترش امپراتوري روم و پيش از آن دولت هاي يونان نتيجه توسعه تدريجي و پيشرفت هماهنگ فکري و فرهنگي بود. امّا، هَخامَنِشيان تنها در طول يک نسل پادشاهي کوچک و محلّيخود را به يک شاهنشاهي عظيم جهاني تبديل کردند. با اينهمه، شاهنشاهي هخامنشي، تنها درحدّيک قدرت بزرگ نظامي باقي نماند و به تمدّني جهاني بدل شد. هَخامَنِشيان با توفيق در اداره سرزمين هايي چنين بزرگ و پراکنده و متنوّع و فراهم آوردن امکانات براي رونق اقتصادي و تجاري توانستند کشورهاي زير فرمان خودرا کاملاً دگرگون سازند.
ازجهت کشاورزي و آباداني وصنعت، دوران هَخامَنِشي را بايد دوراني بي نظير دانست. ايجادکانال هاي آبياري و استفاده از آب هاي زير زميني به وسيله کاريز و ساختن سدها در سرزمين هاي دور مانند مصر، در زمان هَخامَنِشيان روي داد. آثار و دستاوردهاي هنري مانده از اين دوران مجموعهاي است از ميراث همه مردم متمدّن آن روزگار، امّا با جنبه هايي از ويژگي هاي کاملاً ايراني و متمايز. سبکهاي ويژه هخامنشيان را در آثار تمدّن هاي دوردست ازهندتامصر وشمال افريقا و قبرس و کنارههاي درياي سياه، هم در ساختمان بناها و پُلها و معبدها و هم در پارچه ها و اشياء فلزي و شيشهاي و ديگر زمينه ها، مي توان ديد.
شاهنشاهي هَخامَنِشي حدود250 سال دوام يافت و عاقبت باحمله اسکندر مقدوني و کشته شدن داريوش سوّم از ميان رفت. مهم ترين دليل ازهم پاشيدگي اين شاهنشاهي را در ناهماهنگي اقوام و قبايل مختلفي دانسته اند که قرار بود جذب جامعه اي متمدّن و پيش رفته شوند. درنيمه دوّم حکومت هَخامَنِشيان، کشمکش هاي دائم ميان اقوام گوناگون منجر به تضعيف تدريجي پايه هاي قدرت حکومت گرديد، به خصوص که ساکنان مناطق غربي اين امپراطوري نيز به نظام سياسي و اجتماعي يونان نظر دوخته بودند که با خوي و فرهنگشان سازگارتر بود. افزون بر اين، در اواخر دوره هَخامَنِشي سپاهيان و درباريان انضباط و سختکوشي و پاي بندي به اصول اخلاقي را که موجب ثبات و استواري حکومت بود از دست دادند و قرباني فساد مالي و دسيسه هاي سياسي شدند. با اين همه، شاهنشاهان هَخامَنِشي حتّي درچشم اسکندر و سرداران فاتح مقدونيه نيز حرفاييمورداحترام بودند. يونانيان با همه دشمني وکينهاي که شکستهاي پيدرپي از سپاهيان و ناوگان ايران در دل آن ها کاشته بود، در آثارخودازايرانيان و شاهنشاهان بزرگ هَخامَنِشي باشگفتي وستايش فراوانيادکرده اند.
هَخامَنِشيان را، به سبب آزادانديشي و مسالمت جويي آنان نسبت به جوامع مختلف بشري، در حفظوبقايفرهنگقوم يهودعامليمؤثّردانستهاند و به طور کلي از آنان به عنوان نخستين مبادلهکنندگان تمدّنمادّي ومعتقداتديني وفرهنگيبينشرق و غرب سخن گفته اند.
کورش بزرگ (529-551 پ. م)
کورش بزرگ هفتمين پادشاه هَخامَنِشي و فرزندماندانا دختر آخرين پادشاه ماد بود. هَخامَنِشيان يا پادشاهان محلي اَنشان، از قوم پارس و آريايينژاد بودند و در مشرق شوشتر درحوالي کارون فرمان مي راندند. دولت اَنشان ابتدا از عيلام و آشور و سپس تا زمان کورش از حکومت ماد اطاعت ميکرد. در زمان حکومت ماد، به تدريج که قدرت حکومت و تعدادجمعيت هَخامَنِشيان افزوني يافت، از خوزستان به سرزمينهاي شماليتر راه جستند و نامخودرا بهسرزمين جديد دادند، آن را فارس يا پارس و پايتخت خود را پارساگاد (پازارگاد) خواندند.
درکتب يوناني از کودکيکورش، که او را سيروس خوانده اند، افسانههاي بسيار نقل شده است. وي درجواني، به سال559پ. م، به جاي پدر به تخت پادشاهي نشست. ديري نگذشت که بر اژيدهاک پدر بزرگ مادري خويش سرکِشي آغاز کرد و دولت ماد را برانداخت. پس از آن، در ترکيه امروز، سارد را که بسيار ثروتمند و آباد بود، و به سارد طلايي شهرت داشت، تسخير کرد. کِرِزوس پادشاه سوريه نيز از کورش شکست خورد و تسليم او شد. تصرّف آسياي صغير، که يونانيها درآن پايگاههاي مهمّ دريايي داشتند هدف بعدي کورش بود. وي به شهرهاي ثروتمند يوناني درسواحل دريا توصيه کرد که بي قيد و شرط تسليم او شوند. سپس برخي را به زور اسلحه و برخي ديگر را با تطميع حکم رانان آنان به اطاعت خود درآورد. تصرّف شهرهاي يونان براي کورش اعتبار و شهرتي تازه فراهم آورد و شاهنشاهي بزرگ او را تحکيم کرد. اين شهرها علاوه بر موقع مهمّ نظامي داراي مردمي پيشرفته در صنعت و سپاهي گري بودند. ضعف اين شهرها بيشتر ناشي از تفرقه ميان آنان بود که راه را براي پيروزي و تسلّط نيروهاي مهاجم مي گشود.
اعتبار کورش بافتح بابِل فزوني يافت. وي با شکوه و جلال تمام وارد اين شهرشد، به پرستشگاه مَردوک رفت و درآنجا تاج گذاري کرد و دربيانيهاي، که آنرا نخستين اعلاميه حقوق بشر ناميدهاند، ازحقوق انساني و برابري اقوام سخن گفت. وي سپاهيان خود را از خون ريزي و غارت ومزاحمت کسان برحذر داشت و معتقدات مذهبي مردم را محترم دانست. کورش خود را نه فاتح بابِل که منجي آن خواند و با پادشاه بابِل که اسير او شد به نيکي رفتار کرد و پس از مرگ او، در سال بعد، در مراسم عزايش حضور يافت. سپاهيان ايران بنا به دستور کورش درکشورهاي مغلوب به معتقدات مذهبي مردم احترام ميگذاشتند. ايرانيان از کورش به عنوان پدر يادميکردند و يونانيان که وي ممالک ايشان را تسخير کرده بود او را سروَر و قانون گذار ناميدند.
کورش دربابِلاقوام اسيررا آزاد کرد. ازجمله اسرا پنجاه هزار يهودي بودند که در زمان بُخت نَصر به بابِل آورده شده بودند و چهل سال بود که در اسارت مي زيستند. کورش به آنان اجازه داد به سرزمين خود، فلسطين، باز گردند و شهر باستاني ومقدّس خوداورشليم را از نوبسازند. به هزينه دولت شاهنشاهي ايران،يهوديان معبد خودرا دوباره ساختند. به دستور کورش همه ظرف هاي سيمين و زرّيني که از معبد يهوديان به غنيمت به بابِل آورده شده بود بدان جا بازگردانده شد. در تورات که پس از اين واقعه مهم دوباره جمع آوري شده از کورش تجليل بسيار به عمل آمده و از او به عنوان نجات دهنده و يار مظلومان و اسيران ياد شده است.
در دوران کورش مرزهاي ايران از شمال به کوههاي قفقاز و درياي خَزَر و رودسيحون (سير دريا) ميرسيد و از مغرب به داردانل و مديترانه تا شمال افريقا. مرز جنوبي شاهنشاهي کورش عربستان و درياي عُمّان بود و حد شرقي آن رود سِند و کوه هاي هندوکُش. در اين زمان شهرهاي شوش، همدان، بابِل و پاسارگاد هرچهار پايتخت شاهنشاهي عظيم هَخامَنِشي بود. کورش اسنادخاندان خود را به همدان برد و در خزانههاي سلطنتي ماد محفوظ داشت. حدس زده اند که لوحه هاي زرّين با علائم ميخي به زبان پارسي باستان در باره پادشاهان اَنشان، بدين طريق به همدان رسيده است. کورش در پازارگادمنطقهاي وسيع را به صورت اردوگاه ساخت و درون ديوارهاي آن مجموعهاي از قصرها و آتشگاهها و معابد زَرتُشتي بنا نمود. گاوهاي بال دار عظيم در دوطرف در ورودي قصر و کتيبه اي به زبان هاي پارسي باستان، بابِلي و عيلامي در زمان کورش ساخته شده است. پازارگاد که آثار عظمت ديرين آن هنوز قابل ملاحظه است جلوه وسيعي از هنر ايراني بهشمار ميرود که به دست اقوام مختلف ساکن در قلمرو اين پادشاه پديد آمده است.
کورش درپايان حيات خود درجنگ هاي طولاني با سَکاها درگير شد. اين اقوام نيمه وحشي چادرنشين درشمال نواحي درياچه آرال زندگي ميکردند و پيوسته به داخل مرزهاي ايران هجوم ميآوردند. کورش دريکي از اين برخوردها زخمي وکُشته شد. پيکر اورا در پاسارگاد درون مقبرهاي که امروز آرامگاه کورش خوانده ميشود به خاک سپردند. سنگ نوشتهاي به خط ميخي و زبان پارسي باستان درکنار مجسمه آن پادشاه وجود دارد. کورش رهبري بزرگ، دانا به فنون جنگ و آشنا با ريزه کاريهاي حکومت بر مردم بود. او با آن که نخستين پادشاه خاندان خود نبود، اساس شاهنشاهي گسترده و مقتدري را برجاي گذاشت که تا زمان هاي طولاني پس از او دوام يافت.
داريوش بزرگ (486-522پ.م)
هنگامي که کمبوجيه پسر کورش کبير به فتح مصر و شمال آفريقا توفيق يافت گِئوماته مُغ يکي از بزرگان زَرتُشتي پايتخت برضد او قيام کرد. گِئوماته که زَرتُشتي متعصبي بود دستور داد همه معابد و بُتخانه ها، جز آتشکده ها را ويرانکنند. چندي بعد بزرگان خاندان هاي اشرافي هم دست شدند، او را کُشتند و خود بر سر نوع حکومت به گفتگو نشستند. هرودت مورّخ يوناني نوشته است که در مرگ گِئوماته مُغ همه ملل آسيا بجز پارسيان متأثر بودند و براي او مي گريستند. يکي از هفت تن بزرگان پارسي داريوش بود که توانست شاهنشاهي را از آن خود کند. او در دوسال آغاز حکومت خويش با شورش هاي متعدّد در هرگوشه سرزمين ايران روبرو شد و پيروز بيرون آمد. سنگ نوشته اي بر بلنداي کوه بيستون درکنار جاده کرمانشاه به همدان شرح اقدامات داريوش در سرکوبي مخالفان است. داريوش سپس به آسياي صغير و مصر لشکر کشيد و قلمرو شاهنشاهي ايران را تا سرزمين ليبي گسترش داد. وي درقَرطاجنه (کارتاژ) تونس امروز، قرباني کردن انسان در برابر بُتها وخوردن گوشت سگراممنوعکردوبرخلافکمبوجيه مردممصررابنواخت وبه مرمّتوبازسازي پرستشگاههاي ايشان پرداخت. وي دستور داد ترعه اي بکَنَند که درياي مديترانه را از راه رود نيل به درياي سرخ متصّل سازد. به اين منظور در نزديکي ترعه سوئز کانالي کندند و کتيبه اي به چهار زبان پارسي باستان، عيلامي، بابِلي و مصري قديم در نزديکي آن دفن کردند.
از ديگر اقدامات داريوش سرکوب کامل سَکاها درحوالي درياچه آرال بود که غالباً خاک ايران را از مغرب و مشرق مورد تاخت و تاز قرار ميدادند و قتل و غارت بسيار ميکردند. سَکاها، شکست خورده، به قلب روسيه عقب نشستند امّا داريوش به تعقيب ايشان نپرداخت و سربازان خودرا درسرما و يخ بندان سرگردان نکرد بلکه از راه پُلي بر روي رودخانه دانوب از شمال درياي سياه به بُسفُر و شهر سارد بازگشت. مسير او، از بغاز بُسفر، ترکيه، روماني شرقي، بلغارستان و جنوب اوکراين، تقريباً به دوهزارکيلومتر ميرسيد. داريوش آنگاه به تسخير پنجاب و سِند رفت و لشکرکشي او به اين ديار مبداء تاريخ قديم کشور هند گرديد. به نوشته هرودُت، سپاهيان داريوش از رود سِند سرازير شدند، سواحل بلوچستان ومُکران را پيمودند و از اقيانوس هند ازطريق بابالمَندَب به درياي سرخ رسيدند و سپس، از راه کانالي کهبهفرمانداريوش ساخته بودند، از راه نيل به مصر و از آن جا به درياي مديترانه راه يافتند.
درزمان داريوش بيش از يک سوّم سرزمين هاي يونان تحت حکومت ايران بود. درسال 500 پ. م يکي از شهرهاي آسياي صغير (ترکيه امروز) به تحريک آتِن و اِسپارت، شورش کردوساردراآتشزد. داريوش شورش را سرکوب کرد و به قصد گوشمالي آتِني ها سپاه خود را باششصدکشتي از راه دريا به شبه جزيره آتيک فرستاد. درناحيه ماراتُن سوار نظام ايران وارد خشکي شد و بسوي آتِن حرکت کرد. امّاسپاه آتِن به مقابله برخاست و اندکي بعد ايرانيانرا شکستداد. فتح ماراتُُن ازنظر يونان حادثهاي بسيار مهم بود و مقدّمه جنگ هايي شدکه عاقبت به حمله اسکندر انجاميد.
داريوش شاهنشاهي بزرگي را اداره ميکرد که از شمال به رود دانوب و درياي سياه و اِستِپ هاي روسيه و درياچه آرال و سرزمين هاي پشت رود سيحون ميرسيد، از شرق کوه هاي هيماليا و هندوستان واراضي پشت رودخانه سِند مرز ايران بود. درجنوب درياي عُمّان و خليج فارس تا اتيوپي (حبشه) قرار داشت و در مغرب آن درياي مديترانه و شبه جزيره آتيک و تونس. براي اداره اين قلمرو گسترده تشکيلاتي بسيار دقيق و آزموده مورد نياز بود که داريوش بزرگ به ترتيب دادن آن توفيق يافت. وي سراسر شاهنشاهي را به سي استان تقسيم کرد و هريک از آن ها را به يک شهربان که به يوناني ساتراپ گفته اند سپرد. داريوش سپس به ساختن راههايي از شهر مِمفيس، در مصر نزديک قاهره امروزي، تا سارد، بابل، همدان وشوش تا شهر کورش درکنار رودخانه سيحون همّت گماشت. در مسير اين راه ها چاپارخانهها ومهمانسراهاي مجهز و آماده ايجاد گرديد و به فاصله هرچهار فرسنگ اسبهاي راهوار و تندرو نگه داري ميشدآنگونه که يک پيک ميتوانست، با تعويض اسب و نفرات، از پايتخت تا دورترين نقطه مملکت را درکوتاه ترين فرصت طي کند. از همين رو، داريوش را نخستين بنيان گذار تشکيلات پست دانسته اند.
ايجاد سپاهي منظّم و تنظيم قوانين مالياتي يک نواخت و ضرب سکّه از ديگر اقدامات مهّم زمان شاهنشاهي داريوش بزرگ است. تهيه ناوگان منظّم و رونق کشاورزي و ساختمان بناها و آتشگاههاي بسيار دوران شاهنشاهي داريوش را به يکي از بالنده ترين دوران تاريخ ايران تبديل کرد. قصرهاي شوش و مشابه آن در تخت جمشيد نمودار عظمت فوقالعاده هنر و صنعت و شکوه و جلال روزگار داريوش اوّل است. تنظيم قوانيني براي رونق اقتصادي و تعيين مزد برحسب نوع کار نيز از ديگر اقدامات مهم اين دوره است. قوانين وضع شده درزمان داريوش را مکمّل قوانين حمورابي و در دقت و اهميت برتر از آن دانستهاند.
خشايارشا(466-486پ.م)
خشايارشا پسر داريوش بزرگ و آتوسا دخترکورش بزرگ بود. وي پس از داريوش در سي و پنج سالگي به پادشاهي رسيد و بي فاصله به فرونشاندن شورش مصر که پس از جنگ ماراتُن آغاز شده بود پرداخت. سپس به سوي بابِل لشکر کشيد و مردم اين سرزمين را که سر از اطاعت حاکم ايران برتافته بودند به سختي گوش مالي داد. خشايارشا دراين جنگ معبد بابِل را ويران ساخت و مجسمه زرّين مَردوک را که نگهبان آن شهر به شمار ميرفت با خود به ايران آورد و ذوب کرد. از آن پس بابِل به صورت يکي از ايالات شاهنشاهي ايران درآمد.
مهم ترين جنگ هاي خشايارشا با يونانيان بود. درباريان که شکست ماراتُن را باعث ننگ ميدانستند وي را واداشتند سپاهي عظيم وناوگاني مجهّز به سوي يونان به راه اندازد. لشکريکهخشايارشا، طيچهارسال، به اين منظور بسيج کرد بزرگ ترين سپاهي بود که تا آن روزگار به حرکت درآمده بود. سپاهيان اين لشکر افراد چهل و شش تيره و قوم گوناگون را دربر ميگرفت. پارسها، مادها، کاسيها هيرکانيان (مردمگرگان) آسوريان، مردمبَلخ، پارتها، سَکايي ها، اعراب، حبشي ها، هنديان، کاسپينها، و حتّي مردم جزاير دوردست خليج فارس، هريک با جامه و ابزار خاص خود درجنگ شرکت داشتند.
نيروي دريايي سپاه خشايارشا از هزار و دويست ناو تشکيل ميشد که فينيقي ها و مصريان و يونانيان تابع ايران آن هارا هدايت ميکردند و درهر ناو چند تن پارسي يا سَکايي بر کارها نظارت داشتند. شمار شرکت کنندگان دراينلشکرکشي را،که در تاريخ به سپاه بزرگ شهرت يافته، بيش از يک ميليون و هفتصدهزار سوار و صد هزارملوان و نيروي دريايي و پانصد و ده هزار تن نيروهاي کمکي دانسته اند. اين جنگ بزرگ، که شرح آن را مورّخان يوناني به تفصيل آورده اند، نخست به سقوط شهر آتِن انجاميد امّا وقتي پارسيان وارد شهر شدند آن راخاليازمردم يافتند. به تلافي آتشسوزي بزرگ يونانيان درزمان داريوش بزرگکه شهر سارد طلايي را ويران کرد، ايرانيان آتِن را به آتش کشيدند.
درسال بعد، بار ديگرميان يونانيان و سپاه خشايارشا در سالامين نزديک آتيک، جنگ ديگري درگرفت که آشيل شاعر معروف يوناني آن را از بلندي تماشا ميکرد و منظومه معروف پارسيان را درباره آن سرود. اين جنگ که با تلفات بسيار همراه بود عاقبت به شکست ايرانيان انجاميد و شوراي جنگي ايرانيان نظر داد که شاهنشاه به سارد باز گردد و دنباله جنگ را تا تسخير يونان برعهده فرمانده سپاه خود بگذارد. امّا اين جنگ که در محلهاي مختلف طي سه سال صورت گرفت عاقبت به شکست ايرانيان انجاميد و براي شاهنشاهي آن بسيار گران تمام شد. يونان توانست ايران را ازهمه سرزمين هاي غرب تا پس تنگه ها عقب رانَد و مقدّمات پيروزي غرب را برشرق در زمان اسکندر فراهم آورد.
خشايارشا پس از عقب نشيني در راه سارد بسياري از سپاهيان خودرا از دست داد و هنگامي که دراين شهر براي لشکرکشي تازه اي به يونان نقشه ميکشيد عاشق همسر برادر خود شد و به کشمکش هاي خانوادگي گرفتار آمد. پس از بازگشت به ايران، خشايارشاکه از شکستهاخشمگين بود ديگر از پايتخت هاي خود بيرون نيامد. وي در تخت جمشيد و شوش به ايجاد بناهاي تازه اي درکنار قصرهاي پدرش، داريوش بزرگ، پرداخت که ازنظر معماري عظمت و شکوهي خاص داشت. سبک اين بناها را نمودار تکبّر بي اندازه و استبداد وي دانسته اند.
خشايارشا بيست سال شاهنشاه ايران بود و عاقبت بر اثر توطئه درباريان خود کشته شد. وي رامردي خوش سيما، بخشنده و بزرگ منش توصيف کرده اند. يونانيان با وجود کينهاي که ازلشکرکشيهاي او به دل داشتند بااحترامبسيار ازاو يادکرده اند، امّاوي را خوشگذران و شهوت ران نيز دانسته اند که شيفتگي اش به زنان زيباروي موجب افتادن کارها به دست خواجه سرايان شد. بنابر روايت کتاب اِستِر در تورات خشايارشا، درسال سوّم پادشاهي خود، درجشني ازهمسر محبوب خود خواست تا به حضور بيايد و زيبايي خود را به بزرگان بنمايد. ملکه از آمدن خودداري کرد. شاه درخشم شد و به جاي او يک دختر يهودي را به شهبانويي برگزيد و او را اِستِر يعني ستاره ناميد. پسر عموي اِستِر، به نام مُردخاي دسيسه دوتن از درباريان برضد شاه را کشف کرد و به شاه آشکار نمود. هامان يکي از بزرگان کشور که از نفوذ مُردخاي ناخشنود بود کينه يهوديان را در دل گرفت و از شاه خواست که به قتل همه آنان فرمان دهد. امّا مردخاي پيشدستي کردو به وساطت اِستِر دستور کُشتن هامان را به دست آورد. از اين واقعه، که نشان نوسان در تصميمات خشايارشاست در تورات به تفصيل سخن رفته است. بنای تاریخی استر و مردخای در همدان را آرامگاه این دو می دانند..
بنای تاریخی استر و مردخای در همدان
اردشير دراز دست (424-466پ. م)
اردشير اول مشهور به دراز دست پس از کُشته شدن پدرش خشايارشا به شاهنشاهي ايران رسيد. درباره شهرت او گمان برده اند که دست ها يا تنها دست راستش بيش از اندازه بلند بود. امّا چنان که يونانيان نوشتهاند، وي چنان کاردان و مقتدر و دانا بود که در همه حوادث سياسي و نظامي دورترين نقاط جهان آن روز يعني مصر و يونان دست داشت و از اين رو او را دراز دست يعني توانا و مسلّط خوانده اند.
اردشير دراز دست درآغاز چندي با برادران و ديگر مدّعيان به نبرد پرداخت و ايشان را مطيع و رام کرد. امّا پس از آن تا پايان دوران چهل ساله سلطنتش به جنگ نپرداخت و از گسترش نفوذ خود در سرزمين هاي يونان چشم پوشيد. با اين همه وي سرداران و فرماندهان لايقي داشتکه پيوسته بر قدرت و نفوذ شاهنشاهي پارس ميافزودند. يکي از قدرتنماييهاي مهمّ ايشان درآغاز سلطنت اردشير دراز دست، با سرکوبي شورش مصر، به ظهور رسيد.
درآن زمان پِريکلِس، يکياز مردان شايسته آتِن، دورانيباشکوه را بنيان نهاده بود. وي براي جلوگيري از تجاوز اِسپارت و آزاد ساختن جزاير يوناني از تسلّط و نفوذ نيروهاي پارس، اتّحاديه دِلوس (Delos) را ترتيب داد و همين امر بر اقتدارش افزود. اعضاي اتّحاديه دِلوس خواهان دستيابي به گندم مصر بودند و از همين رو مصريان را برضدّ امپراتوري ايران تحريک مي کردند. جنگ هاي سرداران اردشير دراز دست براي سرکوبي شورش مصر چندين سال به درازا کشيد. دراين مدّت، جنگ و گريز پراکنده بين ناوگان دريايي پارس و کشتي هاي يوناني ادامه داشت. عاقبت با شکست سخت مصري ها از سپاهيان ايران، پِريکلِس و اعضاء اتّحاديه دِلوس نيز به رفع اختلاف با ايران پرداختند و نمايندگاني از آتِن و جزيره آرگوس به شوش فرستادند. در پايان گفتگو ها، آتِن حاکميّت شاهنشاه ايران را بر جزيره قِبرِس، که پايگاه نظامي مهمّي بود، پذيرفت و تعهّد کردکهازدخالتدر امورمصروليبي خودداريکند. اردشيردرازدست نيز موافقت کرد که از جزاير اروپايي و سرزمينهاي اتّحاديه دِلوس باج و خراج نگيرد و اداره آن ها مطابق خواست و سنّت هاي ساکنان آن نواحي باشد. از آن پس بسياري از نواحي يوناني نشين اگرچه عملاً دست نشانده شاهنشاه پارس بود، به ظاهر استقلال يافت. اين توافق اگرچه کشمکشهاي بين دو طرف را به کلّي از ميان نبرد، امّا به نوعي ثبات در اداره جزاير يوناني و سرزمين هاي شمال افريقا، که تابع شاهنشاهي پارس بودند، انجاميد.
در زمان اردشير دراز دست، شوش، پايتخت شاهنشاهان هَخامَنِشي، مرکز پناهندگان بود. تِميستوکل سردار معروف آتِني و فرمانده نيروي دريايي يونان، که خشايارشا و ناوگان او را در تنگه سالامين شکست داده بود، به اتّهام آزمندي به محاکمه خوانده شد. وي به ايران گريخت و به اردشير دراز دست پناه برد. شاهنشاه ايران او را پذيرفت و پس ازچندي او را به حکومت شهري درآسياي ميانه گماشت. تِميستوکل تا پايان زندگي دور از يونان ماند و گاه به رايزني شاه ايران فراخوانده مي شد. هم زمان با وي پادشاه تبعيد شده اِسپارت نيز به عنوان پناهنده در شوش ميزيست.
اردشير درازدست با هِرودُت و گِزِنوفون، از تاريخ نگاران مشهور يونان، هم دوران بود. اين دو که درسرزمين هاي دست نشانده پارس به دنيا آمده بودند تابعيّت ايراني داشتند و به همينجهت ميتوانستندبه آساني به سرزمين هايي چون مصر و بابِل و شوش رفت و آمد کنند و در باره آداب و عادات و معتقدات و مراسم ايراني اخبار و داستانهاي بسيار به دست آورند. بهنظر ميرسد که اين دو مورّخ، به سبب زندگي طولاني درآتِن وخوگرفتن با طرز حکومت در آن سرزمين، نظام پادشاهي را نميپسنديدند و به همينجهت در نوشته هاي خود از شاهانايران به نيکي يادنکرده اند. ديموکريتوس (ذيمِقراطيس) دانشمند يوناني نيز که همزمان باسقراط مي زيست، چند سال را در مصر و بابِل و پارس گذراند ودر باره دانشهاي متداول آن زمان از کاهِنان مصري و روحانيان بابِلي و مُغ هاي ايراني آگاهي هاي به دست آورد. گمان ميرودهمين آگاهي ها زمينه نظريه وي درباره تشکيل هستي از اجزاء جدا نشدني شده باشد.
اردشير درازدست را شاهي دادگستر و جوانمرد توصيف کرده و او را سرآمد شاهان پارس خوانده اند. بازگشت دادن بقاياي اسيران يهودي از بابِل به بيتالمقدّس و اقداماتي که براي رفع اختلاف بين يهوديان انجام داد نشاني ديگر از بزرگواري و نرمخوئي اوست. گفتهاند وي سال هاي پاياني عمر خودرا بيشتر در بابِل و بين خدمتکاران و زنان بيشمار ميگذرانيد و نسبت به امور مملکتي چندان توجهي نداشت.
داريوش سوّم (330-336پ.م)
داريوش سوّم آخرين شاهنشاه هَخامَنِشي است. او، که سلطنتش بيشتر ازششسال به درازا نکشيد، در برابر حمله اسکندر مقدوني به ايران دليرانه پايداري کرد امّا عاقبت درنزديکي دامغان به دست يکي از سرداران خود کشته شد. اسکندر که دلاوري داريوش را ميستود، فرمان داد جسد او را با بزرگ داشت فراوان به پازارگاد برند و به دخمه شاهان بسپارند.
داريوش سوّم، از شاه زادگان هَخامَنِشي، در زمان شاپور دوّم به پاداش رشادت درجنگ والي ارمنستان شده بود. حدس زده اند که باگواس (Bagoas)، خواجه مصري دربار اردشير سوّم، پس از کُشتن شاه و تني چند از فرزندانش، داريوش سوّم را که دور از پايتخت بود به شاهي برگزيد تا خود بتواند زمام امور را يکسره در دست گيرد. امّا داريوش که دلير و آگاه بود، پيشدستي کرد و دستور داد باگواس جام زهري را که براي کشتن او فراهم آورده بود خود بياشامد.
داريوش درآغاز پادشاهي، هنگامي که هنوز فيليپ مقدوني پدر اسکندر کُشته نشده بود، قصد داشت به مقدونيه لشکر کشد و مانع پيش رفت هاي او شود. امّا با شنيدن خبرکشته شدن او خيالش آسوده شد. چندي بعد خبر فتوحات اسکندر در يونان او را وا داشت که برادر يکي از سرداران اهل جزيره رودسْ را که در مصر به اردشير سوّم خدمت بسيار کرده بود به سرداري سپاه خود برگزيند. پيشروي هاي اسکندر با مرگ اين سردار لايق مصادف شد و داريوش سوّم را واداشت که خود فرماندهي سپاه ايران را به عهده بگيرد. تجمّل و تشريفات و زيادي نفرات و آراستگي ابزار جنگ و گردونه هاي سپاه ايران را مورّخان چنان توصيف کرده اند که نشان ميدهد سبک باري و ورزيدگي سپاهيان اسکندر چه نقش مهمّي در پيروزي ايشان برايرانيان داشته است.
درجنگ ايسوس، درکنار خليج اِسکَندَرون دو سپاه روبرو شدند. اسکندرپس از سخنراني آتشيني خطاب به سپاهيان خود به سوي گردونه شاه تاخت. ايرانيان دليرانه مقاومت کردند امّا، با رميدن اسب هاي گردونه شاه، سربازان اطراف او رو به فرار نهادند و داريوش نيز سوار براسب از معرکه گريخت. مادر، زن، دختر و پسر شش ساله داريوش اسير اسکندرشدند و بارگاه پُرتجمل شاهنشاه وخزاينيکه بر سيصد شتر بار بود به دست او افتاد.
در پي اين شکست، داريوش در سه نامه به اسکندر از او خواست به ازاي دريافت غرامت و در اختيار گرفتن سرزمين هاي آن سوي رودخانه هاليس (قِزِل ايرماق) و ازدواج با دختر او، از در صلح درآيد. امّا اسکندر که خودرا پيروز ميديد نپذيرفت. داريوش سوّم ناگزير با اصلاحاتي که در سپاه انجام داد بار ديگر در بينالنهرين در محلي به نام گوگَمَل با اسکندر روبرو گرديد. دراين جنگ داريوش توانست ابتدا سواران خودرا بر سپاه مقدونيه پيروز گرداند. امّا،سَکاييهاي سپاه وي که به غارت باروبنه مقدوني ها پرداخته بودند باعث اختلال شدند و بار ديگر داريوش ناچار روي به گريز نهاد و از راه ارمنستان به سرزمين ماد رفت. داريوش قصد داشت با گذر از دربندهاي خَزَر در مشرق ايران سپاهي براي روبرو شدن با اسکندرفراهم آورد. امّا درنزديکي دامغان به دست سه تن از سرداران خود اسير و کشته شد.
تاريخ نگاران، داريوش سوّم را شاهنشاهي نيک منش دانسته اند که ميخواست اوضاع ايران را، که به سبب فساد و تجمّلپرستي درباريان رو به خرابي نهاده بود، سرو سامان دهد. امّا حمله اسکندر فرصت را از او گرفت. او، اگرچه تدبير و سياست شاهان و جنگ آوران بزرگ ايران را نداشت امّا تا پايان زندگي از مقاومت در برابر دشمنان دست نکشید.
سلوکی ها
(306-129پ م.)
اسکندر پس از دست یابی به پایتخت هخامنشیان و به آتش کشیدن تخت جمشید راه خود را به سوی شرق ادامه داد و تا مرزفرمانروائی امپراتور هند، چاندراگوپتا پیش رفت. اما درجنگ عدهء زیادی از سربازان خود را از دست داد و ناچاربه بابل بازگشت و درتابستان سال323پ م. درهمانجا درگذشت. جوانی و سرعت پیشروی سپاه به او مجال ترتیب دادن سازمانی برای حکومت در سرزمین هائی چنین گسترده راندا ده بود. پس از مرگ او فرماندهان سپاه هریک ادارهء قسمتی از متصرفات وی ازمقدونیه و مصرو شمال افریقا تا سوریه و آسیای صغیر و ایران تا مرزهای امپراتوری گوپتا درهند را به دست گرفتند و همواره بین خود به درگیری و جنگ مشغول بودند. یکی از این فرماندهان به نام سلوکوس اول نیکاترکه بین اشراف پارس حامیانی پیداکرده بود، پس از چند سال درگیری با دیگر مدعیان عاقبت درسال 306پ م. خود را شاه بایل خواند وتوانست نواحی شرقی متصرفات اسکندر ازبایل تا زرنگ(سیستان) و باکتریا(بلخ)را دراختیار بگیرد و درجنگ های پی درپی به متصرفات خود درآسیای صغیر و سوریه بیفزاید. فرمانروائی سولوکوس و فرزندانش حدود هشتاد سال ادامه یافت. اگرچه بیشتراین مدت به درگیری های پی درپی با دیگر مدعیان مقدونی گذشت ؛ اما مهم ترین قدرتی که از سوی شرق به تدریج در برابر ایشان سربلند کرد، قوم پارت بود.